انبوییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انبوییدن . [ اُم ْ دَ ] (مص ) بو کردن، کذا فی شرفنامه . (مؤید الفضلاء) . ◄ در قنیه منقول از حاشیه ٔ زفان گویاست که انبوییدن ستایش و بانگ کردن [ است ] چنانکه انبویدن (کذا). (مؤید الفضلاء). و رجوع به انبوییدن شود.
انبوییدن . [ اَم ْ دَ ](مص ) بوی کردن و بوییدن .(برهان قاطع) (آنندراج ). بوی کردن . (شرفنامه ٔ منیری ). شم . تعسعس . (مجمل اللغه ). الشم و الشمیم . (تاج المصادر بیهقی ). شمیم . (دهار). بوییدن و استشمام کردن چیزهای خوشبوی و بوی خوش . (ناظم الاطباء) : چو انبویید زلف مشکسایش ختن گردید از سر تا بپایش . فریدالدین . هر که مر عقل را بانبوید از حدیثش همه نکت روید. سنایی (از آنندراج ). گفت اطفال را همی بویید این نکو باد را می انبویید. سنایی . بمشام آنکه گل بینبوید از میانش نشاط دل روید. سنایی . از دست خیال روی تو وقت سحر گلدسته ٔ وصل تو همی انبویم . فخر زرگر (ازشعوری ج ١ ورق ١٢٣ الف ). الشمامه ؛ هرچه به انبویند. (مهذب الاسماء). ♦ فاانبوییدن ؛ انبوییدن : مناسمه ؛ فاانبوییدن . المشامة؛ چیزی فاانبوییدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ چیدن . قطف . حصاد. (یادداشت مؤلف ) : نیک افکن تخم تات نیکی روید تخم بد افکن همیشه خار انبوید. ؟ (از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی از یادداشت مؤلف ). ◄ پراکنده کردن . (ناظم الاطباء).