انبانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انبانه . [ اَم ْ ن َ / ن ِ ] (اِ) به معنی انبان است و آن پوستی باشد دباغت کرده که درست از گوسفند برمی آورند. (برهان قاطع). همان انبان است یعنی پوست بزغاله ٔ خشک کرده که درویشان در میان بندند. (مؤید الفضلاء) : فلک، اندر دل مسکین مونه از این غم هرچه در انبانه دیری . باباطاهر. چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز ازین حیل که در انبانه ٔ بهانه ٔ تست . حافظ. که ای سالک چه در انبانه داری بیا دامی بنه گر دانه داری . حافظ. ♦ انبانه پاره ؛ پاره ای از انبانه . تکه ای از پوست دباغت شده : گویند آهنگری کردی [ کاوه ] پس این کاوه آگاه شد بدان پایگاه آهنگران اندر که پسرانش را بگرفتند و بکشتند و این کاوه هم از آن پایگاه به آن انبانه پاره که آهنگران پیش باز بسته باشند تا پای و جامه شان نسوزد از بیهوشی بدوید و فریاد کرد و مستغاث خواند... همه با کاوه ٔ آهنگر دست یکی داشتند و او آن انبانه پاره که پیش باز گرفته داشتی تا پای و جامه اش نسوزد آنرا بر سر چوبی کرد. (تاریخ بلعمی ). ♦ مثل انبانه ؛ کفشی بد. چرمی بی قوت . (امثال و حکم مؤلف ج ٣ ص ١٤٠٥).