انباق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انباق . [ اِم ْ ] (ع مص ) سست تیز دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): انبق انباقاً؛ سست تیز داد. (ناظم الاطباء). باد رها کردن از دبر. باد بی آواز کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ زن را با تازیانه زدن : انبق بالمراءة؛ زد او را بتازیانه . (از اقرب الموارد).
انباق . [اَم ْ ] (اِ) دیوث . (ناظم الاطباء). سر دیوثان . رئیس دیوثان . (فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١١٣ الف ) : همیشه دست بخیر باشدت بوفاق بکارساز مجردان شوی انباق (کذا). عبید زاکانی (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١١٣ الف ).