انباز گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انباز گشتن . [ اَم ْ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) قرین شدن . همراه شدن . جفت شدن . یکی شدن : ز جایی که بد شادمان بازگشت تو گفتی که با باد انباز گشت . فردوسی . ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت ز فرزند، با درد انباز گشت . فردوسی . که فغفور چین با وی انباز گشت همه کشور چین پرآواز گشت . فردوسی . با تو انباز گشت طبع بخیل نشود هر کجا شوی ز تو باز. ناصرخسرو. عاقبت هر یک بجوهر بازگشت هر یکی با جنس خود انباز گشت . مولوی . ◄ مانند شدن : از خواب و خور انباز تو گشته ست بهائم آمیزش تو بیشتر است انده کمتر. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ١٧٢).