انباردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انباردن . [ اَم ْ دَ ] (مص ) پر کردن و انبار کردن چیزی از چیزی دیگر. (برهان قاطع) (آنندراج ). انباشتن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پر کردن . انبار کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : تو جیحون مینبار هرگز بمشک که من برگشایم در گنج خشک . دقیقی . بینبارم این رود جیحون بمشک بمشک آب دریا کنم پاک خشک . دقیقی . ای شاه قلعه های دگر ساز کاین وزیر سالی دگر بزرّ بینبارد این حصار. فرخی . وآنگه آن کیسه بکافور بینباری درکشی سَرْش بابریشم زنگاری . منوچهری . اگر تو آسمان را درنوردی همان دریا بینباری بمردی . (ویس و رامین ). خردمندا چه مشغولی بدین انبار بی حاصل که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد. ناصرخسرو. بیاغارد بخون پهلوی ماهی بینبارد بگرد افلاک گردان . ناصرخسرو. نُه فلک را بکام بگذاریم پنج و چهار و سه را بینباریم . سنایی (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٠٧ الف ). بیک سخن دهن آرزو فروبندی بیک سخا دهن آز را بینباری جوابش چنین داد دانای دور که با چون منی برمینبار جور. نظامی . زمین کردار اگر با من نباشد آسمان خاکی در انبارم بسیل اشک از این هفت بنیادش . شمس طیبی (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٠٧ الف ). ◄ پر کردن جای عمیق بخاک و جز آن . (مؤید الفضلاء) (شرفنامه ٔ منیری ).