امین الدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امین الدین . [ اَ نُدْ دی ] (اِخ ) ابن شیخ کریم و برادربزرگ منشی فداحسین (قرن ١٣ هجری ). به اردو و فارسی شعر میگفته و او راست رساله ٔ «نثر بهار». از اوست : نوبهار اینک چو حسن گلرخان رنگین اداست نرگس شهلا برنگ ما سراپا چشمهاست ساقیا از جانب ماتشنگان غفلت چراست فصل گل آمد شراب و شیشه و ساغر کجاست ؟ (از تذکره ٔ روز روشن چ تهران ص ٨٣).
امین الدین . [ اَنُدْ دی ] (اِخ ) ابوزکریا یحیی بن اسماعیل اندلسی بیاسی . از دانشمندان مشهور زمان خود و در طب و ریاضیات استاد بود. از مغرب بمصر آمد و در قاهره اقامت جست و از آنجا به دمشق رفت و در آنجا بود تا درگذشت . (ازعیون الانباء ج ٢ ص ١٦٣). و رجوع به همین کتاب شود.
امین الدین .[ اَ نُدْ دی ] (اِخ ) (امیر...) پسر شهاب الدین فضل .از سرداران و ملازم سلطان ابوسعید بهادر بود. (از حبیب السیر چ خیام ج ٣ ص ٣٥٦). رجوع به سربداران شود.