امیرانشاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امیرانشاه . [ اَ ] (اِخ ) همام الدولةبن قوام الملة ابوشجاع و ابوالمظفر...بن قاورد چغری . از شاهزادگان سلجوقیان کرمان و ممدوح ازرقی هروی بود و قبل از ٤٧٧ هَ .ق . درگذشته است . رجوع به تاریخ افضل ص ١٠، ١٢، ١٤ و دیوان ازرقی چ سعید نفیسی صفحه ٔ شش مقدمه و ١٨ و تعلیقات چهارمقاله چ معین شود.
امیرانشاه . [ اَ ] (اِخ ) پسر امیرتیمور گورکانی، و از طرف پدر یازده سال حاکم آذربایجان بود. نسبت به کمال خجندی توجه و علاقه داشته است . گویند بر اثر سقوط از اسب حالت جنون پیدا کرد و در همین حالت جنون بود که دستور داد استخوانهای خواجه رشیدالدین فضل اﷲ را از مسجدی که در ربع رشیدی تبریز بود بیرون آوردند و در قبرستان یهودیان بخاک سپردند. (ازتاریخ مغول ) (از فهرست مدرسه ٔ سپهسالار ج ٢ ص ٦٦٤).