فرهنگ لغت

امیر معزی | قطعات | شماره ۳۴

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

مرا از پی خدمت شاه باید دل و دیده و عمر و جان و جوانی هر آن زندگانی که بی‌شه گذارم مرا مرگ باشد چنان زندگانی ولیکن مرا شاه معذور دارد که طاقت نمیدارم از ناتوانی

معنی امیر معزی | قطعات | شماره ۳۴ | فرهنگ لغت