امیر معزی | قصاید | شماره ۳۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نوروز بساط نو گسترد به گلزاران در باغ بساط دی بربود چو عیاران بشکفت بهار نو شرط است نگار نو ما و میو یار نو بر دامن کهساران خوش گشت کنون عالم شادند بنیآدم دلها همه شد خرم خاصه دل میخواران شد باغ پر از دیبا شد دشت بر از مینا بر هر دو بود زیبا میخوردن هشیاران از قمری و از بلبل در هر چمنی غلغل گلزار ز بویگل چون طبله عطاران با طالع فرخنده باغ ازگهر آکنده وز ابر پراکنده لؤلؤ بدل باران خوبان بر دلبازان از خوبی خودنازان با غمزه چو غمازان با طره چو طراران اندر چمن و گلشن از سوسن و گل خرمن ما برگل و بر سوسن تکیه زده با یاران اقبال ندیم ما وافروخته دیم ما بدخواه ز بیم ما دلخسته چو بیماران در طبع همه شادی در دست همه رادی وز بخت به آزادی خورشید جهانداران سلطان بلند اختر شاهنشه دینپرور شاهی که ستد یکسر جباری جباران