امیر معزی | قصاید | شماره ۲۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از رایت منصور توای خسرو منصور بر چرخ همی فخر کند شهر نشابور شاپور بنا کرد نشابور و تو را هست صد میر جهانگیر بهر شهر چو شاپور در دهر ز آثار تو فخرست علیالفخر در ملک به اقبال تو نورست علیالنور هر وقتکه در بزم تو نظاره کند چرخ سیاره برافشاند اگر باشد دستور خورشید جهانی تو و هرگه که بتابی در مشرق و مغرب بود آثار تو مشهور تا تو ز عراق آمدهای سوی خراسان در فتح برافراشتهای رایت منصور صد نائره بودست زآشوب تو در هند صدصاعقه بودست زآسیب تو در طور از بیم دلیران و سواران تو رفته است هوش از سر چیپال و روان از تن فغفور مرحوم شد آنکسکه شد از عدل تو محروم رنجور شد آنکس که شد از پیش تو مهجور شیری که مخالف شد و بازی که هوا جست آن شیر چو روبه شد و آن باز چو عصفور یک باره نگهدار تویی دین هدی را باشد ز پی دین هدی سعی تو مشکور آسایش اسلام در آن است که امسال گردد دل کفار ز شمشیر تو رنجور از هیبت رزم تو بود هول قیامت وز نعره کوس تو بود مشغله صور گرز تو شود غالب و رهبانان مغلوب تیغ تو شود قاهر و قسیسان مقهور ارجو که به اقبال تو این فتح برآید تا کافر محزون شود و مؤمن مسرور در فصل خزان هرکه ز میبازکشد دست هر چند نهد عذر ندارندش معذور بس دیر نماندست که از جانب دریا ابر آید و بارد ز هوا لؤلؤ منثور چون برف به هم در شده بینی به هوا بر گویی که بشورید کسی خانه زنبور زاغان ز بر برف فراز آمده هر جا همچون سپه هندو در معدنکافور وآن گلبن آراسته ناکرده قماری از جامه برهنه شده چون مردم مقمور محرور توان کرد به باده تن مرطوب یک راه که مرطوب شد این عالم محرور هستند رزان دشمن پیران خرابات از بسکه زدستند لگد بر سر انگور ای شاه درین فصل شراب از کف آن خواه کاو فتنه دلهاست بدو نرگس مخمور از چرخ همی دست تو را بوسه دهد ماه وز خلد همی بخت تو را مژده دهد حور خالی نسزد مجلست از جام در این وقت وز طبل و نی و چنگ و دف و بربط و تنبور تا ملک جهان است جهاندار تو بادی میران جهان جمله به امرت شده ماءمور فالت همه فرخنده و روزت همه میمون نیکی به تو نزدیک و ز تو چشم بدان دور