امیر معزی | غزلیات | شماره ۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ختنیوار رخ خوب بیاراستهای چگلیوار سر زلف بپیراستهای این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست گرنه آشوب و بلای دل من خواستهای باغبانی ز که آموختهای جان پدر که سمن برگ به شمشاد بیاراستهای گر بود خواسته و عمر گرانمایه و خوش خوشتر از عمر گرانمایه و از خواستهای همه قصد تو به تاراج دل و جان من است بامدادان مگر از خانه مرا خواستهای