امیر معزی | غزلیات | شماره ۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانا کجا شدی که ز بهر تو غم خوریم هر ساعت از غمان تو آشفته دلتریم لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری ما در غم فراق تو مجنون دیگریم ما را به عشقت اندر بیکار شد دو دست یک دست بر دلیم و دگردست بر سریم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانا کجا شدی که ز بهر تو غم خوریم هر ساعت از غمان تو آشفته دلتریم لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری ما در غم فراق تو مجنون دیگریم ما را به عشقت اندر بیکار شد دو دست یک دست بر دلیم و دگردست بر سریم