امیر معزی | غزلیات | شماره ۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خبرت هست که در آرزوی روی توام وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام خسته هجر تو و سوخته عشق توام عاشق موی تو و شیفته روی توام بوی تو باد سحرگه به من آرد صنما بنده باد سحرگه ز پی بوی توام به سر تو که برم عهد وفای تو به سر تا بدانی که هواخواه و هواجوی توام