امیر معزی | غزلیات | شماره ۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر کز برون گل بود و مشک و از درون میبود و شیر رخ چو آب اندر شراب و تن چو خز اندر سمن لب چو لعل اندر نبات و پر چو سیم اندر حریر دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در زلف و ابرو چونکمان و غمزه و بالا چو تیر دلبری بس دلستان و شاهدی بس دلربا نازکی بس دلفریب و چابکیبس دلپذیر من درو چشمیزدم چونانکه بیشرمان زنند او زشرم آتش پراکند از بر بدر منیر چون بیامد گفتمای کرده دلم زیر و زبر جور بر آن کت همی بیرون فرستد خیر خیر ماه برگیرد بدان زلف کمندت چون کمر حور درگیرد بدان گرد سمندت چون عبیر