امیر معزی | غزلیات | شماره ۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفت یار و غمی ز یار بماند جان زغم زار و تن نزار بماند دل و یار و نشاط هر سه شدند عشق و هجران و درد یار بماند رفت معشوق و عشق باقی ماند که ز معشوق یادگار بماند هست چون یار غمگسار عزیز هرچه از یار غمگسار بماند شد دل و بردبار عاشق او بر سر ره به انتظار بماند جانکه بد در طریق عشق سوار در ره عشق آن سوار بماند خرد کار دیده در ره عشق سخت عاشق شد و ز کار بماند