امیر معزی | غزلیات | شماره ۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امروز بتم تیغ جفا آخته دارد خون دلم از دیده برون تاخته دارد او را دلم آرامگه است و عجب این است کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته دارد جانم ببرد گر ز پی نرد بتازد زیرا که ااز آغاز تو را باخته دارد صد سلسله دارد ز شبه ساخته برسیم وان سلسله گویی که مرا ساخته دارد