امل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امل . [ اَ م َ ] (ع مص ) امید داشتن چیزی را، گویند امله املاً (از باب نصر). (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). امید داشتن . (مصادر زوزنی ) (ترجمان علامه ترتیب عادل ) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). استعمال این لفظ در طلب دنیا و افعال مذموم کرده اند. (از مؤید الفضلاء). بیوسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِ) امید. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). آرزو. شهوت . خواهش : ای گمشده و خیره و سرگشته کسایی گوّاژه زده بر تو امل از بی بختی . کسایی (از فرهنگ شعوری ). چون آفتاب چرخ ببرج حمل تویی هنگام ضعف، مر ضعفا را امل تویی . منوچهری . بار گران بینمت بتوبه و طاعت بار بیفکن امل دراز میفکن . ناصرخسرو. فکنده پهن بساطی بزیر پای نشاط بعمر کوته و دور و دراز کرده امل . ناصرخسرو. قوی دل و فسیح امل روی بازنهاد. (کلیله و دمنه ). و فرونهادن بار امل در مهب شکوک ... (کلیله و دمنه ). در امل تا دیریازی ّ و درازی ممکن است چون امل بادا ترا عمر دراز و دیریاز. سوزنی . شاخ امل بزن که چراغیست زودمیر بیخ هوس بکن که درختیست کم بقا. خاقانی . دل ز امل دور کن زآنکه نه نیکو بود مصحف و افسانه را جلد بهم ساختن . خاقانی . قفا چون ز دست امل خوردم اکنون ز تیغ اجل در قفا می گریزم . خاقانی . اینک به آمل بر امل رحمت و رأفت نشسته اند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). مربی فضلای زمانه شمس الدین تویی که قفل امل را سخای تست کلید. ظهیر فاریابی . سوی کسب و سوی غصب و صد حیل جان نهاده بر کف از حرص و امل . مولوی (مثنوی ). بر اسیر شهوت و حرص و امل برنوشته میر یا صدر اجل . مولوی (مثنوی ). نک ز درویشی گریزانند خلق لقمه ٔ حرص و امل زآنند خلق . مولوی (مثنوی ). نویسنده را گر ستون عمل بیفتد نبرّد طناب امل . (بوستان ). اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فروبست دست عمل . (بوستان ). در باغ امل شاخ ارادت بنشانید وز بحر عمل درّ مکافات برآرید. سعدی . ای راه تو صحرای امل پیمودن تا چند بر آفتاب گل اندودن ؟ حافظ. دلم امید فراوان بوصل روی تو داشت ولی اجل بره عمر رهزن امل است . حافظ. سخا را نوشکفته بوستانیست امل را نودمیده مرغزاریست . ؟ امل همچو خاریست بی هیچ شک بریزد دم این خزان یک بیک . ؟ (آنندراج ). ج، آمال . رجوع به آمال شود. ♦ قصر امل ؛ کاخ آرزو. (فرهنگ فارسی معین ) : بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر باد است . حافظ.
امل . [ اِ ] (ع اِ) اَمَل . رجوع به اَمَل شود.
امل . [ اَ ] (ع اِ) اَمَل . رجوع به اَمَل شود.