املس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
املس . [ اَ ل َ ] (ع ص ) تابان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): از جاهای دوردست سنگهای مرمر فرادست آوردند مربع و مسدس همه روشن و املس . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ نرم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (زمخشری ). ◄ هموار، مقابل خشن . (فرهنگ فارسی معین ). نسو. (تاج المصادر بیهقی ). هموار و چیزی که به او چیزی دیگر متعلق نشده باشد. (آنندراج ). مؤنث آن ملساء است . (از اقرب الموارد). ◄ صحیح و درشت پشت . (ناظم الاطباء). درشت پشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ صحیح الظَّهر. (از اقرب الموارد). ♦ امثال : هان علی الاملس ما لاقی الدبر ؛ یضرب فی سوء اهتمام الرجل لشأن صاحبه . (از ناظم الاطباء). ◄ اسب هموار درشت پشت . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ و در اساس است : بعیر املس ؛ خلاف الاجرب . (از اقرب الموارد). ◄ خمس املس ؛ خمس سخت درتعب اندازنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ ساده . ◄ نغز. (فرهنگ فارسی معین ).
املس . [ اَ ل َ ] (اِخ ) نام محلی است در انطابلس در آفریقا. (از معجم البلدان ). و بنا به نوشته مؤلف حبیب السیر (چ سنگی ج ١ ص ٤٠٦) در جنگهای صلیبی املس بوسیله ٔ صلاح الدین ایوبی فتح شد.