امرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ رَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- بی ریش، پسر.۲ - پسر بدکار، مفعول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ رَ) [ ع. ] (ص.) ۱- بی ریش، پسر.۲ - پسر بدکار، مفعول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امرد. [ اَ رَ ] (ع ص ) ساده زنخ . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). بی ریش . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ فارسی معین ). جوانی که شاربش دمیده ولی ریش نیاورده باشد. (از اقرب الموارد). جوان بی ریش و ساده زنخ . (آنندراج ). بیموی . ساده روی . ساده . (فرهنگ فارسی معین ). پروند و چره یعنی پسر ساده زنخ که هنوز ریش برنیاورده باشد. (ناظم الاطباء) : امردی و کوسه ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن . مولوی (مثنوی ). ◄ جوان . (فرهنگ فارسی معین ). مقابل پیر : برنا دیدم که پیر گردد هرگز پیر ندیدم که تازه گردد و امرد. منوچهری . ◄ پسر بدکار. مفعول . (فرهنگ فارسی معین ) : نقل است که روزی در گرمابه آمد غلامی امرد درآمد گفت بیرون کنید او راکه با هر زنی یک دیو است و با هر امردی ده دیو است که او را می آرایند در چشمهای مردمان . (تذکرةالاولیاء عطار). بعد از آن اندر شب عشرت بفن امردی را بست حنّا همچو زن . مولوی (مثنوی ). امردی تندخوی بود و درشت سخن از تازیانه گفتی و مشت . سعدی (هزلیات ). امرد آنگه که خوبروی بود تلخ گفتار و تندخوی بود. (گلستان ). ◄ کودک خوب صورت . (آنندراج ). ◄ اسب امرد؛ اسبی که گرداگرد سم آن موی نباشد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ اسبی که در تنه ٔ (زهار و میان ناف ) آن موی نباشد. (از اقرب الموارد). ◄ غصن امرد؛شاخ بی برگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). درخت بی برگ . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). ج، مُرد. (از اقرب الموارد) (فرهنگ فارسی معین ). امارد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ).
امرد. [ ؟ ] (اِخ ) بنا بروایت استرابون از طوایف قدیم ایرانی است که در ناحیه ٔ شمالی ماد (آذربایجان ) سکونت داشته اند. (از کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص ١٦٢ و ١٦٣).