امتحان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امتحان . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بیازمودن . (مصادر زوزنی ) (ترجمان ترتیب عادل ). آزمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آزمایش کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِمص ) آزمایش . تجربه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). آزمون . (فرهنگ فارسی معین ) : در جنب سخاش بحر و کان را کس قوت امتحان ندیده ست . خاقانی . چون طبع طفیل آرزو بود حالیش به امتحان شکستم . خاقانی . من همی دانستمی بی امتحان لیک کی باشد خبرهمچون عیان . مولوی . گر جان طلبی فدای جانت سهل است جواب امتحانت . سعدی . دماغ خون من چون اشک رنگی بر نمی آید گر استغنا نگیرد دست وتیغت امتحان دارد. میرزا بیدل (از آنندراج ). ♦ امتحان تجدیدی ؛ اگر شاگردی در بعضی از درسها از عهده ٔ امتحان برنیاید بار دیگر وی را از همان درسها امتحان کنند و آنرا امتحان تجدیدی گویند. امتحانات تجدیدی مدارس و دانشگاه برحسب معمول در شهریور ماه انجام میگیرد. ♦ امتحان تستی ؛ هرگونه پرسشهای متعدد و کوتاه است که برای آزمایش هوش یا استعدادهای دیگر و یا معلومات افراد تهیه شده باشد . ♦ امتحان داخلی ؛ امتحانی که در خود دبستان یا دبیرستان توسط معلمان همان مدرسه انجام می شود. رجوع به امتحان نهایی در همین ترکیبات شود. ♦ امتحان شفاهی ؛ امتحانی که زبانی انجام پذیرد، معلم می پرسد و شاگرد همانجا و درهمان موقع جواب میدهد. ♦ امتحان کتبی ؛ امتحانی که معلمان و ممتحنان بطور کتبی و نوشتنی شاگردان رامی آزمایند. ♦ امتحان کردن . رجوع به امتحان کردن در ردیف خود شود. ♦ امتحان نسج زنده ؛ بافت برداری . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ امتحان نهایی ؛ امتحانی که در پایان سال تحصیلی (خرداد) یا درشهریور بطور رسمی نه داخلی انجام می گیرد. ♦ امتحان هوش ؛ پرسشهایی برای آزمایش هوش کسان . ♦ امثال : امتحان را گربه نخورده است ؛ بر امتحان کردن ضرری مترتب نشود. (از امثال و حکم مؤلف ). ◄ تفحص و تجسس و تفتیش و جستجو. (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) نگریستن و تأمل کردن . (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). نگریستن در عاقبت کاری . (از متن اللغة). اندیشیدن پایان کار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ روشن و گشاده کردن دل : امتحن اﷲ قلوبهم ؛ خدا دلهای آنان را روشن و گشاده کرد. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خالص گردانیدن نقره و جز آن به آتش . (از متن اللغة) : طلق روانست آب بی عمل امتحان زر خلاص است خاک بی اثر کیمیا. خاقانی . ◄ در محنت افتادن . (شمس اللغات ) : گیرم که من از روزگار ماندم امروز در این حبس امتحانم . مسعودسعد. دهر از فزعش به پنج هنگام در ششدر امتحان ببینم . خاقانی . مروحه ٔ تقدیر ربانی چرا پر نباشد زامتحان و ابتلا. مولوی . چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم . مولوی . ◄ در اصطلاح تصوف آزمایش دل اولیاء بگونه گونه بلاها که از حق تعالی بدان آید. (هجویری، از فرهنگ فارسی معین ).