امان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امان . [ اَ ] (ع مص ) ایمن شدن . (مصادر زوزنی ). بی ترس و بیم گردیدن . بی بیمی . (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء). زنهاری . (منتهی الارب ) (بهار عجم ). بی خوف بودن و ایمنی . (آنندراج ). آرامش و اطمینان . (از اقرب الموارد) : آنرا پس سختی ز همه رنج امان بود وین را پس سختی ز همه رنج امان است . منوچهری . یافته و بافته ست شاه چو داود و جم یافته مهر کمال بافته درع امان . خاقانی . ره امان نتوان رفت و دل رهین امل رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا. خاقانی . وگر خواهی کزین منزل امان آن سرایابی امانت دار یزدان را نیابت دار حسان شو. خاقانی . بعدل و احسان و امن و امان بیمن کفالت و حسن ایالت شمس المعالی آراسته گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). کنج امان نیست درین خاکدان مغز وفا نیست درین استخوان . نظامی . اقصای برّ و بحر بتابید عدل او آمد ز تیغ حادثه بر باره ٔ امان . سعدی . ◄ امن بودن شهر. امنیت . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) پناه . (ناظم الاطباء). آنکه یا آنچه بدان پناهنده شوند : حلم اوچون کوه و اندر کوه او کهف امان طبع او چون بحر و اندر بحر او درّ فطن . منوچهری . اینک امام حق و امان زاهل روزگار اینک حریم ایمن و خورشید بی زوال . ناصرخسرو. تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد. (گلستان ). ایمان ما ز غارت شیطان نگاه دار تا از عذاب و خشم توجان در امان شود. سعدی . با باز در زمان تو تیهو مصاحب است با شیر در امان تو آهو معانق است . سلمان ساوجی . ♦ در امان بودن ؛ در پناه بودن . (فرهنگ فارسی معین ) : ای خواجه دل تو شادمان باد جان تو همیشه در امان باد. مسعودسعد. بخرمی و بخیر آمدی و آبادی که از صروف زمان در امان حق بادی . سعدی . ◄ مهلت . (فرهنگ شعوری ). فرصت . وقت . با فعل «دادن » استعمال می شود. رجوع به امان دادن شود. ◄ زنهار. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : گفت چون چاره نیست لابد امانی باید از جهت خداوند سلطان . (تاریخ بیهقی ). کسی کز آسمان باید امانش نباید بود زیر آسمانش . امیرخسرو دهلوی . ◄ ذمه . (منتهی الارب ). ◄ نقاره . (فرهنگ شعوری ) (ناظم الاطباء). کوس . (ناظم الاطباء). ♦ الامان ؛ در موقع زنهار خواستن و پناه جستن گویند. ♦ امان از... ؛ داد از. فریاد از. پناه بر خدا : ای کمان ابرو امان از دست تو. ؟ ♦ امان کسی را بریدن ؛ در اصطلاح عوام او را بستوه آوردن . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ امثال : امان از خانه داری یکی میخری دوتا نداری ؛ یعنی در اسباب تازه خانمان هر ساعت لزوم اکمال نقصی ظاهر شود. (امثال و حکم مؤلف ). امان از دوغ لیلی ماستش کم بود آبش خیلی ؛ وعده یا دعوی بسیار بزرگ و وفایا عملی نهایت ناچیز بود. (امثال و حکم مؤلف ). امان از هم کت بد . (از امثال و حکم مؤلف ). مفلس در امان خداست .
امان . [ اُم ْ ما ] (ع ص ) امانت دار و معتمدالیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شخص امینی که بدو امانت سپارند. (از اقرب الموارد). ◄ کشاورز. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء). زَرّاع . (اقرب الموارد). ◄ هرکه بر اصل خلقت خود بود و کتابت و حساب نیاموخته باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). آنکه نوشتن و خواندن نداند. (از متن اللغة). آنکه نوشتن نتواند چون بیسواد. من لایکتب کأنه امی . (قاموس ) (تاج العروس ) (از ذیل اقرب الموارد). ◄ کودن و گول قلیل الکلام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شخص کندزبان ناتوان وبیکاره و کم سخن . (از ذیل اقرب الموارد، ذیل امم ).
امان . [ اُم ْ ما ] (ع اِ) (بصیغه ٔ تثنیه ) مادر و پدر بطریق ابوان، یا مادر و خاله . (منتهی الارب ).