اماج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اماج . [ اَ ] (اِ) توده ٔ خاکی که نشانه ٔ تیربر آن نهند. آماج . ◄ نشانه ٔ تیر. آماج . (برهان قاطع). ◄ این کلمه از فارسی وارد عربی شده و بمعنی «مسافتی که کمان میتواند تیر را بیندازد» بکار رفته است . (دزی ج ١). ◄ افزاربرزیگران . آماج . (برهان قاطع): نَورَج، نَیرَج ؛ آهن اماج که بدان زمین شیارند. (منتهی الارب ذیل نرج ).
اماج . [ اُ ] (ترکی، اِ) نوعی از آش آرد است . (برهان قاطع). آشی است که از آرد سازند و اوماج نیز گویند. (مؤید الفضلاء) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از فرهنگ سروری ).نام آشی آردینه . (فرهنگ سروری ). گلوله های خمیر خرد به اندازه ٔ ماش که در آش کنند و این آش را آش اماج گویند. آردهاله . سخینة. (بحر الجواهر). اوماج : آرد آن [ دیمه ] سفیدتر و باقوت تر باشد و لایق رشته و اماج باشد. (فلاحت نامه ). و رجوع به اوماج شود.