الیاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الیاس . [ اِل ْ ] (اِ) جرجانی در تعریفات (ص ٢٣) گوید: کنایه ازقبض است زیرا وی ادریس (کذا) است و چون الیاس به عالم روحانی عروج کرد و قوای مزاجی او در عالم غیب مستهلک شد و در آنجا قبض گردید از اینرو از آن به قبض تعبیر کنند - انتهی . و رجوع به الیاس (پیغمبر) شود.
الیاس . [ اِل ْ ] (اِخ ) نام پادشاه بحر خزر که دریای گیلان باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (مؤید الفضلاء). در فهرست ولف بصورت الیای آمده است . ظاهراً همان الیاس پیغمبر است که گفته اند وی حیات ابدی دارد و در دریاها باشد و درماندگان را یاری دهد. صاحب مجمل التواریخ و القصص (ص ٢٠٦) گوید: خدای تعالی او را (الیاس نبی را) عمر دراز داد تا بقیامت، و اندربیابانها شد همچون خضر اندر دریاها، و بندگان خدا را راحت میرسانند -انتهی . و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
الیاس . [ اِل ْ ] (اِخ ) او راست : کتاب «تاریخ مغول در آسیای مرکزی » که با همکاری دنیسن راس تألیف کرده است . رجوع به حاشیه ٔ «از سعدی تا جامی » چ ١ ص ١٨٩ شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه