الکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الکن . [ اُ ک ُ ] (ص ) بخیل و طمعکار و سست . (ناظم الاطباء). آدم خسیس یا جوکی (اشتینگاس ). ◄ شخص مست . مشروب خور. (اشتینگاس ).
الکن . [ اَ ک َ ] (ع ص ) کندزبان . (دهار) (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (مجمل اللغة). مؤنث آن لَکناء. (مهذب الاسماء). ج، لُکن . (المنجد). کندزبان درمانده بسخن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شکسته زبان . (مهذب الاسماء). تمنده . (صحاح الفرس ). آنکه زبانش در سخن گرفته شود. (غیاث اللغات ). صاحب عی در زبان . آنکه زبانش در تکلم بگیرد. گرفته زبان . کژمژزبان . آنکه لکنت زبان دارد : دو چشم دولت بی تیغ تو بود اعمی زبان دولت بی مدح تو بود الکن . مسعودسعد. از عطارد فصیح تر بودم چو زحل کرده ای مرا الکن . مسعودسعد. ازین نورند غافل چند اعمی برین نطقند منکر چند الکن . خاقانی . هر که را باشد طمع الکن شود با طمع کی چشم دل روشن شود؟ مولوی .