الوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الوف . [ ] (اِخ ) (الخوری ) میخائیل . او راست : مختصر تاریخ الیونان القدیم . رجوع به معجم المطبوعات ج ١ ستون ٤٦٥ شود.
الوف . [ اَ ] (ع ص ) بسیار الفت گیرنده . ج، اُلُف . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). خوگر. زودجوش . زودانس . کثیرالالفة : خیره خلق الوف تو بی جرم بچه معنی ز من شده ست نفور؟ مسعودسعد.
الوف . [ اُ ] (ع اِ) ج ِ اَلف . هزاران . (از غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). هزارگان، جمع دیگر آن آلاف است . (اقرب الموارد) : اء لم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذرالموت (قرآن ٢٤٣/٢)؛ یعنی ندانسته اید قصه ٔ ایشان که از سراهای خود بیرون رفتند، و ایشان هزاران بودند فراوان بپرهیز از طاعون . (کشف الاسرار ج ١ ص ٦٤٢).