الوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الوا. [ اَل ْ / اِل ْ ] (اِ) نام رستنیی است بغایت تلخ که در دواها بکار برند و آن مسهل بودو آنچه در سقوطره شود بهتر باشد. (فرهنگ جهانگیری ).صمغی دوایی است بسیار تلخ و نام دیگر آن بفارسی چدرو است . (از فرهنگ نظام ). درختی است معروف که عصاره ٔ آن صبر است و در هند بسیار بلند و بهترینش سقوطری است که در جزیره ٔ سقوطره میشود و گاهی آن عصاره را نیزگویند که عبارت از صَبِر باشد چنانکه در «سامی » آورده و مشهور نیز همین است . (فرهنگ رشیدی ). صمغی باشد بسیار تلخ و آنرا بعربی صَبِر گویند. (هفت قلزم ) (ازفرهنگ سروری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (از برهان قاطع). علوا. صبر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). قسمی از گیاهان یاس بنفش که دارای برگهای کلفت است و از آن صمغی تلخ بدست می آید که مسهل است . این گیاه در افریقا و آسیا و آمریکا کاشته میشود و شیره ٔ آن مصلح معده است و در رنگرزی نیز بکار می رود. معروفترین الوا الوای سکترین (سقوطری ) از ناحیه ٔ سکوترا است . (لاروس ) : ز خشمش تلخ تر چیزی نباشد در جهان هرگز ز تلخی خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا. فرخی . رسول صلوات اﷲ علیه گفت : خشم ایمان را همچنان تباه کند که الوا انگبین را. (کیمیای سعادت ). چون ز دست دوست خوردی بایدت در خوان جان لقمه ٔ حلوا و الوا هر دو یکسان داشتن . سنایی (از جهانگیری ). ز کین و مهر او گردون نماید رنج وراحت را ز قهر و لطف او دوران دهدحلوا و الوا را. شمس الدین شرفشاه (از انجمن آرا). زحل باقدر او دون و اجل با تیغ او بیکس عسل با خشم او الوا سقر با عفو او کوثر. امینی (از سروری ).
الوا. [ اَل ْ / اِل ْ ] (اِخ ) نیزه دار رستم . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ). نام پهلوان زابلی و نیزه دار رستم که بدست نوش آذر کشته شد. (فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ). نام سلاحدار رستم . کاموس کشانی او را کشت . (مؤید الفضلا) (شرفنامه ٔ منیری ). نام شخصی که نیزه ٔ رستم را برمیداشته و نیزه دار او بوده است و به این معنی بکسر اول هم آمده است . (برهان قاطع) : یکی کابلی بود الوا بنام سبک تیغ کین برکشید از نیام کجا نیزه ٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی . فردوسی (از جهانگیری ).
الوا. [ اَل ْ ] (اِخ ) از دیههای «نور». (مازندران و استرآباد رابینو ص ١١٠ و ترجمه ٔ همان کتاب ص ١٤٩) .