الم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الم . [ اَ ل ُ ] (اِ) ارزن . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری ). ارزن را گویند و آن نوعی از گاورس است . (فرهنگ جهانگیری ). غله ایست که آنرا گاورس و ارزن گویند. (هفت قلزم ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج ) : قوت کردان چه بود نان بلوت آش الم میخورند این دو غذا در سر بند کلبار. بسحاق اطعمه .
الم . [ اُ ل ُ ] (اِ) گروه و جماعت و مجمع. (ناظم الاطباء). فوج و گروه . (هفت قلزم ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ). در فرهنگها الم به تکرار آمده است . رجوع به الم الم شود.
الم . [ اَ ل َ ] (ع مص ) دردمند شدن . (ترجمان علامه ٔ تهذیب عادل ) (مصادر زوزنی ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) درد. (مهذب الاسماء). رنج و درد. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). با لفظ کشیدن استعمال میشود. (از آنندراج ). وجع شدید. (اقرب الموارد). رنج جسمانی . (دزی ج ١ ص ٣٤). ضد لذت . ج، آلام . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). الم اعم است از وجع و جز آن، چه ادراک وجع تنها به حس لمس است . در ذخیره ٔ خوارزمشاهی آمده : ادراک الم، حالی بود منافر، یعنی حالی که تن مردم را نسازد، و ادراک لذت، ادراک حالی ملایم است یعنی حالی که تن مردم را موافق باشد - انتهی . جرجانی در تعریفات گوید:الم درک کردن منافر (غیر ملایم ) است از حیث منافر بودن آن، و منافر مقابل ملایم است، از اینرو اگر ادراک منافر نه از حیث منافر بودن آن باشد الم نیست . و رجوع به حکمت اشراق چ کربن ص ٢٢٤ «لذت » شود : زان همی نالد کز درد شکم با الم است سر او نه بکنار و شکمش نرم بخار. منوچهری . لیکن گزندگی سوزش فراق و الم هجران بار آورده است جهت امیرالمؤمنین دریغ و درد و اندوه و غم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٠). روی چو صبحش مرا، از الم دل رهاند عیسی و آنگه الم، جنت و آنگه عذاب . خاقانی . صورت عین شین قاف در سر یعنی که عشق نقش الف لام میم در دل یعنی الم . خاقانی . چون بمصاف سران لاف شهادت زنی زشت بود پیش زخم بانگ الم داشتن . خاقانی . طاقت مقاسات آن الم نداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٢٩١). خدای تعالی فضل کرد و الم آن اعلام بزوال رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٢٩٨). نی شود روز جوانی از تو کم نه بدندانها خللها یا الم . مولوی . میزد بشمشیر جفا، میرفت و میگفت از قفا سعدی بنالیدی ز ما، مردان ننالند از الم . سعدی . شب فراق بروز وصال حامله بود الم خوش است به اندیشه ٔ شفای الم . سعدی . دمادم شراب الم درکشند اگر تلخ بینند دم درکشند. سعدی (بوستان ). ♦ الم رسانیدن ؛ درد و رنج رسانیدن : فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٦). الم چون رسانی بمن خیرخیر چو از من نخواهی که یابی الم ؟ ناصرخسرو. ♦ الم رسیدن بکسی ؛ درد و رنج رسیدن بدو. دردناک شدن : پیشتر اشاره کردند که بیرون باید رفت تا فتنه بنشیند و المی بتو نرسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٧). آن را که زیر دامن توفیق پروردند از گرم وسرد چرخ بدو کی رسد الم ؟ ظهیر فاریابی . ♦ الم کشیدن ؛ درد و رنج کشیدن . دردناک شدن : ز تو درد ما زمانی شود آرمیده خاطر که ز داغ دل چو مرهم المی کشیده باشی . مفید بلخی (از آنندراج ). ◄ شکنجه ٔ بدنی و مجازات . (دزی ج ١ ص ٣٤). ♦ اظهار الم ؛ متأثر یا خشمگین شدن و اظهار تأثر یا خشم بی پرده . (دزی ج ١ ص ٣٤). ♦ الم یسوع المسیح ؛ مصائب مسیح . (دزی ج ١). ♦ زهرةالالم ؛ گل ساعت . (دزی ج ١ ص ٣٤). رجوع به گل ساعت شود. ◄ پست و خسیس بودن . (متن اللغة).