الفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الفت . [ اَ ف َ ] (ع ص ) قچقار شاخ درهم پیچیده یا یک شاخ خمیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) . آنکه سرویش بهم پیچیده باشد. (مهذب الاسماء) (از تاج المصادر بیهقی ). آنکه سروش بر هم پیچیده باشد. (مصادر زوزنی ). تیس (آهو، گوسفند و بز کوهی نر) که یک شاخ آن خمیده باشد. (از اقرب الموارد). ◄ مرد چپه دست . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اعسر. (اقرب الموارد). ◄ مرد گول . (منتهی الارب ) (آنندراج ). احمق . مؤنث : لَفْتاء.ج، لُفْت . (اقرب الموارد). ◄ مرد گنگلاج، بلغت بنی تمیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الکن . ◄ قویدستی که بیفکند کسی را که با او درافتد. القوی الید الذی یلفت من عالجه . (از اقرب الموارد).
الفت . [ اَ ل ُ ] (اِ) آلفت و غم و اندوه . ◄ رنج و پریشانی و آشفتگی . (ناظم الاطباء) (استینگاس ). رجوع به آلفتن و آلفته شود.
الفت . [ اُ ف َ ] (ع اِمص ) خو کردن و دوستی، و به لفظ دادن و نهادن و کردن استعمال میشود. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). و نیز با یافتن و داشتن صرف شود. الفة. انس گرفتن و دوستی . (از اقرب الموارد). خوگرفتگی . (صراح ). خو گرفتن به کسی . خوگرشدن . خوگری . انس . همدمی . آمیزش . با هم آمیختن . سازواری . اِلف . رجوع به اُلفَة شود: بندگان را بدان فرستاد تا الفت و موافقت زیادت گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٨). خوبتر آنست که ما توسط کنیم از دو جانب تا الفت بجای خویش بازشود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٨٨). دو مهتر [قدرخان و محمود] باز گذشته بسی رنج بر خاطرهای پاکیزه ٔ خویش نهادند تا چنان الفتی و موافقتی و دوستی و مشارکتی بپای شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٧٢). جز که سخن یافتن ملک را هیچ نه مایه ست و نه نیز الفت است . ناصرخسرو. امیر منوچهر پدر را از روی الفت گفت ... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٣٧٢). نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت . حافظ. ◄ در اصطلاح، عبارتست از آنکه رأیها و اعتقادات گروهی در معاونت یکدیگر به جهت تدبیر معیشت متفق شوند. (نفائس الفنون، حکمت مدنی ) (از تعریفات جرجانی ). و رجوع به اخلاق ناصری ص ٧٩ و اخلاق جلالی ص ٦٩ و فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی شود. ◄ در نزد ارباب سلوک الفت یکی از درجات محبت است و آن عبارتست از میل دل به جانب مألوف . و در کتاب صحایف ضمن صحیفه ٔ هیجدهم گوید: الفت را پنج درجه است : اول - نظر در افعال صانع: و فی کل شی ٔ له آیة تدل علی انه واحد. و آن بمنزله ٔ آن باشد که کسی بعضی صفات صاحب حسنی پیش کسی گوید، و بدان سبب دوستی او در دل بجنبد. دوم - کتمان میلان است و تحمل مشقات . اینجا الیف احوال خود را نهان دارد اگرچه رخ زرد و چشم ترش ظاهر سازد. سوم - تمنا است . در این مقام نه از جان اندیشد و نه از هلاک، و گوید اگرچه وصول متعذر و مستحیل باشد اما در آرزوی مردن خوشتر. چهارم - اخبار و استخبار. الیف در این مقام خواهد اخبار کند و از احوال مألوف خود استخبار، و از سر دیوانگی گاه راز با صبا گوید و جواب از نسیم جوید. پنجم - تضرع است . در این مقام الیف به تضرع و زاری پیش آید.