الفت گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الفت گرفتن . [ اُ ف َ گ ِ رِ ت َ] (مص مرکب ) خوگر شدن . انس گرفتن . مونس و همدم شدن .دوستی و موافقت . الفت داشتن . سازواری . با هم آمیختن : او را پیوسته بخواندندی تا حدیث کردی و اخبار خواندی و بدان الفت گرفتندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٦). هرآینه مقابح آنرا (جهان را) بنظر بصیرت بیند... و با یاد آخرت الفت گیرد. (کلیله و دمنه ). چنان بدام تو الفت گرفت مرغ دلم که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست . سعدی (بدایع). یاری که باقرینی الفت گرفته باشد هر وقت یادش آید تو دمبدم بیادی . سعدی (طیبات ). بسکه دل الفت بمشک از شوق آن کاکل گرفت . دانش (از آنندراج ).