الحمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الحمد. [ اَ ح َ ] (اِخ ) نام سوره ای از قرآن کریم . فاتحةالکتاب . سوره ٔ فاتحه . ام القرآن . ام الکتاب . حمد. سبع المثانی . الصلوة : چنانچون کودکان از پیش الحمد بیاموزند ابجد را و کلمن . منوچهری . گر از تو بپرسید کسی راز عالم چو الحمد و چون قل هو اﷲ بخوانی . معزی . رو شنو حال خراسان و عراق ای شه غرب که مر او راست همه حال چو الحمد از بر. انوری . پس از الحمد و الرحمن و الکهف پس از یاسین و طاسین میم و طاها. خاقانی . کرد صدره فلک اقرار که همچون الحمد علم لشکر جاه تو زبر می بینم . ظهیر فاریابی . چون برآمد ماه نو از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش . سعدی . او که الحمد را نکرده درست ویس و رامین چراش باید جست ؟ اوحدی . همچو الحمدم فکندی بر زبان خاص و عام لیک خود روزی بحمداﷲ نمیخوانی مرا. اوحدی . ♦ امثال : مثل الحمد از بر داشتن . (امثال و حکم ). مثل الحمد در دهانها افتادن ، یا مقدم و برتر بودن . (امثال و حکم ).
الحمد. [ اَ ح َ ] (ع مص ) ستایش و سپاس داشتن . تعریف و شکر. رجوع به حمد شود : الحمد خدای آسمان را کاختر بدرآمد از وبالم . سعدی .