الحان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الحان . [ اِ ] (ع مص ) سخن فهمانیدن کسی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). دریابانیدن چیزی . (مجمل اللغه ). دریاوانیدن چیزی . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خوش خواندن قرآن و خوشخوانی کردن . (آنندراج ). خوشخوانی . (غیاث اللغات ).
الحان . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ لَحن .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ترجمان علامه تهذیب عادل ). آوازهای خوش و موزون . (آنندراج ). آوازها. (غیاث اللغات ). شکنها در سرود. و رجوع به لَحن شود : زنان دشمنان در پیش ضربت بیاموزند الحانهای شیون . منوچهری . بیندیش از آن خر که بر چوب منبر همی پای کوبد به الحان قاری بدان رقص و الحان همی بر تو خندد تو از رقص آن خر چرا سوگواری ؟ ناصرخسرو. فراز آیند از هر سو بسی مرغان گوناگون پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحانها. ناصرخسرو. بر گل نو زندباف مطربی آغاز کرد خواند به الحان خوش نامه ٔ پازند و زند. سوزنی . آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی جغد است پی بلبل نوحه ست پی الحان . خاقانی . سلیمانم نه خاقانی که جانم بدان داودی الحان تازه کردی . خاقانی . در باغ ثنای صاحب الجیش چون فاخته ساخته ست الحان . خاقانی . هر صبحدم نسیم گل از بوستان تست الحان بلبل از نفس دوستان تست . سعدی . ♦ خوش الحان . رجوع به خوش شود. ♦ صناعة الحان ؛ موسیقی . رجوع به موسیقی شود. ♦ علم الحان ؛ موسیقی . رجوع به موسیقی شود. ♦ فن الحان ؛ یکی از دو فن موسیقی، و ازو ملایمت نغمات معلوم شود. (شهاب صیرفی ). ◄ غلطها. اشتباهات . رجوع به لَحن شود : یگانه ای که به هر جای او سخن گوید حدیث اهل خرد خوار باشد و الحان . سنائی .