التفات کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
التفات کردن . [ اِ ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) توجه داشتن . متوجه بودن . پروا داشتن . نگریستن : و هرگاه که بر ناقدان حکیم و استادان مبرز گذرد بزیور مزور او التفات ننمایند. (کلیله و دمنه ). کآمد و التفات کرد بمن ز آن مرا جاه و آب دیدستند. خاقانی . درویشی مجرد بگوشه ٔ صحرائی نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آنجا که فراغت ملک قناعت است التفات نکرد. (گلستان ). دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمائی . سعدی . اینکه سرش در کمند جان بدهانش رسید می نکند التفات آنکه بدستش کمند. سعدی . و رجوع به التفات داشتن شود.