الباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الباد. [ اِ ] (اِ) پنبه زن . حلاج . (برهان ) : نروی مشته ٔ البادی در کون کنمت بهجا گفتن از این مجلس بیرون کنمت . سوزنی .
الباد. [ اِ ] (ع مص ) در پی کردن جامه را. (منتهی الارب ). وصله زدن جامه . ◄ خوی گیر ساختن زین را. (منتهی الارب ). زین را نمدزین کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). ◄ خوی گیر بر ستور بستن . (منتهی الارب ). نمدزین بر ستور بستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در جوال درآوردن مَشک . (منتهی الارب ). مشک را در جوال خرد نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سر فرودآوردن وقت درآمدن در خانه . (منتهی الارب ). ◄ نگاه را بجانب سجده داشتن مصلی در نماز. ◄ چیزی را بچیزی چسبانیدن . ◄ کمیز و سرگین خشک شدن بر سرین ستور. ◄ جای گرفتن و اقامت نمودن . (منتهی الارب ). مقیم شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). ◄ برچفسیدن به زمین . ◄ آماده ٔ فربهی شدن شتران . ◄ پشم برآوردن . (منتهی الارب ).
الباد. [ اَ] (ع اِ) ج ِ لبد. (منتهی الارب ). رجوع به لبد شود.