البا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
البا. [ اُ] (اِ) قلیه ٔ پوتی را گویند و آن دل و جگر قیمه کشیده در روغن بریان کرده باشد و حسرةالملوک همانست . (برهان ). طعامی است ترکان را. (انجمن آرا) : رویت چو یکی کاسه ٔ اکرا شده واژنگ وز کاج قفا گشته برنگ شش البا. سوزنی (از آنندراج ). تا روی پرآژنگ و قفای تو بدیدند میرند همه خلق ز البا و ز اکرا. سوزنی (از آنندراج ).
البا. [ اَ ] (اِ) به لغت زند و پازند بمعنی شیر باشد که عربان لبن گویند. ◄ خطمی صحرائی . (برهان ).