اقصی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اقصی . [ اَ صا ] (ع ص ) شتر کرانه ٔ گوش بریده . (منتهی الارب ). و مؤنث آن قصواء است . ◄ دور. ج، اقاصی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ن تف )دورتر. (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). به نهایت رسیده تر. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). دورترین : باقصای جهان از فروغ تیغش هر روز همی صلح سگالد دل هر جنگ سگالی . فرخی . رسد دست تو از مشرق بمغرب ز اقصای مداین تا بمدین . منوچهری . برآمد بادی از اقصای بابل هبوبش خاره در و باره افکن . منوچهری . خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام . سعدی . در اقصای عالم بگشتم بسی . سعدی . رفیقانم سفر کردند هر یاری باقصائی خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم . سعدی . ♦ اقصی الغایات ؛ منتهای مقاصد. (ناظم الاطباء). ♦ اقصی الغایه ؛ به نهایت رسیده تر: چو مرغی از مدینه بر پریده باقصی الغایت اقصی رسیده . نظامی . حارث محاسبی ... در مجاهد و مشاهده باقصی الغایه بود. (تذکرة الاولیاء عطار). ♦ محراب اقصی ؛ مسجد اقصی . رجوع به همین ترکیب شود : بگردانم ز بیت اﷲ قبله به بیت المقدس و محراب اقصی . خاقانی . آستان حضرتش را از شرف صخره و محراب اقصی دیده ام . خاقانی . ♦ مسجد اقصی ؛ مسجدی است که آن را بیت المقدس گویند. بناکرده ٔ داود علیه السلام در ملک شام واقع است . (غیاث اللغات ). آن قبله ٔ یهود است . (آنندراج ). رجوع به مسجد شود. ♦ مشرق اقصی ؛ خاور دور. دورترین جای از مشرق . در مقابل شرق ادنی . ♦ مغرب اقصی ؛ باختر دور. دورترین جای از مغرب .