اقتدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) توانمند شدن.<BR>۲- (اِمص.) توانایی، قدرت. ج. اقتدارات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) توانمند شدن. ۲- (اِمص.) توانایی، قدرت. ج. اقتدارات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اقتدار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) در دیگ پختن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر) (ناظم الاطباء). ◄ توانا شدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (آنندراج ). توانستن . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) قدرت و توانایی و قوت و زور. (ناظم الاطباء) : از او اقتدار معالی فزون گشت وزو روزگار مکارم نکو شد. خاقانی . غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم زچشم اغیارت . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٣٥٦) ◄ عزت و جاه وجلال . ◄ توانا. قادر و قوی . (ناظم الاطباء). ♦ گردون اقتدار ؛ آنکه مانند گردون قادر و توانا باشد. (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح معانی و بیان ) اقتدار نزد بلغا آن است که سخنگو معنی واحد را بچندین صورت ایراد کندتا توانائی و نیروی خود را در سخنرانی و ترکیب الفاظ و ریختن الفاظ در قالبهای معانی و اغراض بنمایاند چنانچه نوبتی بلفظ استعاره و گاهی بصورت ارداف و زمانی در مخرج ایجاز و وقتی در قالب حقیقت بیان کند. (از کشاف اصطلاحات الفنون از الاتقان فی علوم القرآن ).
مترادف و متضاد واژهدان
استطاعت، توانایی، سلطه، قدرت، وسع (متضاد: ضعف)
فرهنگ طیفی واژهدان
قدرت سیاسی، فره، قدرت قانونی، اتوریته، ولایت رهبری، هژمونی، مدیریت، حاکمیت، حکمرانی سلطنت، پادشاهی، امپراطوری، فره ایزدی، ظل خدا حق حاکمیت ملی، تمامیت ارضی هیبت، شکوه، احتشام، ابهت، جلال، تجمل، شوکت، جبروت، حشمت، سطوت، مهابت، اعتبار، حیطه اقتدار اجرایی، منصب، حیطه اقتدار جغرافیایی، سازمان سیاسی عظمت، بزرگی دولت، قوای سهگانه: مجریه، قوه مجریه، رژیم، دستگاه، طبقه حاکمه، دولتمردان، ارباب ماکیاولیسم، مطلقگرایی قوه قضائیه، دادگستری، مجری قانون قوه مقننه، شورا هرم قدرت، سازمان
واژگان فارسی سره واژهدان
یارایی، نیرومندی، دستواری، توانمندی، توانش، توانایی، توانا شدن