اقبال لاهوری | جاویدنامه | نوای سروش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر زادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر چون سرمه رازی را از دیده فروشستم تقدیر امم دیدم پنهان بکتاب اندر بر کشت و خیابان پیچ بر کوه و بیابان پیچ برقی که بخود پیچد میرد به سحاب اندر با مغربیان بودم پر جستم و کم دیدم مردی که مقاماتش ناید بحساب اندر بیدرد جهانگیری آن قرب میسر نیست گلشن بگریبان کشای بو بگلاب اندر ای زاهد ظاهر بین گیرم که خودی فانی است لیکن تو نمیبینی طوفان به حباب اندر این صوت دلاویزی از زخمه مطرب نیست مهجور جنان حوری نالد به رباب اندر