اقبال لاهوری | جاویدنامه | نمودار شدن درویش سودانی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برق بیتابانه رخشید اندر آب موجها بالید و غلطید اندر آب بوی خوش از گلشن جنت رسید روح آن درویش مصر آمد پدید در صدف از سوز او گوهر گداخت سنگ اندر سینه کشنر گداخت گفت «ای کشنر اگر داری نظر انتقام خاک درویشی نگر آسمان خاک ترا گوری نداد مرقدی جز در یم شوری نداد باز حرف اندر گلوی او شکست از لبش آهی جگر تابی گسست» گفت «ای روح عرب بیدار شو چون نیاکان خالق اعصار شو ای فوادای فیصلای ابن سعود تا کجا بر خویش پیچیدن چو دود زنده کن در سینه آن سوزی که رفت در جهان باز آور آن روزی که رفت خاک بطحا خالدی دیگر بزای نغمه توحید را دیگر سرای ای نخیل دشت تو بالندهتر بر نخیزد از تو فاروقی دگر ای جهان مؤمنان مشک فام از تو میآید مرا بوی دوام زندگانی تا کجا بیذوق سیر تا کجا تقدیر تو در دست غیر بر مقام خود نیائی تا به کی استخوانم در یمی نالد چو نی از بلا ترسی حدیث مصطفی است «مرد را روز بلا روز صفاست» ساربان یاران به یثرب ما به نجد آن حدی کو ناقه را آرد بوجد ابر بارید از زمینها سبزه رست میشود شاید که پای ناقه سست جانم از درد جدائی در نفیر آن رهی کو سبزه کم دارد بگیر ناقه مست سبزه و من مست دوست او بدست تست و من در دست دوست آب را کردند بر صحرا سبیل بر جبلها شسته اوراق نخیل آن دو آهو در قفای یکدگر از فراز تل فرود آید نگر یک دم آب از چشمه صحرا خورد باز سوی راه پیما بنگرد ریگ دشت از نم مثال پرنیان جاده بر اشتر نمیآید گران حلقه حلقه چون پر تیهو غمام ترسم از باران که دوریم از مقام ساربان یاران به یثرب ما به نجد آن حدی کو ناقه را آرد بوجد»