اقبال لاهوری | جاویدنامه | مناجات
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آدمی اندر جهان هفت رنگ هر زمان گرم فغان مانند چنگ آرزوی هم نفس میسوزدش نالههای دل نواز آموزدش لیکن این عالم که از آب و گل است کی توان گفتن که دارای دل است بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر آسمان و مهر و مه خاموش و کر گرچه بر گردون هجوم اختر است هر یکی از دیگری تنهاتر است هر یکی مانند، بیچاره ایست در فضای نیلگون آواره ایست کاروان برگ سفر ناکرده ساز بیکران افلاک و شبها دیر یاز این جهان صید است و صیادیم ما یا اسیر رفته از یادیم ما زار نالیدم صدائی برنخاست هم نفس فرزند آدم را کجاست دیدهام روز جهان چار سوی آنکه نورش بر فروزد کاخ و کوی از رم سیاره ئی او را وجود نیست الا اینکه گوئی رفت و بود ای خوش آن روزی که از ایام نیست صبح او را نیمروز و شام نیست روشن از نورش اگر گردد روان صوت را چون رنگ دیدن میتوان غیبها از تاب او گردد حضور نوبت او لایزال و بیمرور ای خدا روزی کن آن روزی مرا وارهان زین روز بیسوزی مرا آیه تسخیر اندر شأن کیست؟ این سپهر نیلگون حیران کیست؟ رازدان علم الاسما که بود مست آن ساقی و آن صهبا که بود برگزیدی از همه عالم کرا؟ کردی از راز درون محرم کرا؟ ای ترا تیری که ما را سینه سفت حرف از «ادعونی» که گفت و با که گفت؟ روی تو ایمان من قرآن من جلوه ئی داری دریغ از جان من از زیان صد شعاع آفتاب کم نمیگردد متاع آفتاب عصر حاضر را خرد زنجیر پاست جان بیتابی که من دارم کجاست؟ عمرها بر خویش میپیچد وجود تا یکی بیتاب جان آید فرود گر نرنجی این زمین شوره زار نیست تخم آرزو را سازگار از درون این گل بیحاصلی بس غنیمت دان اگر روید دلی تو مهی اندر شبستانم گذر یک زمان بینوری جانم نگر شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟ برق را از برفتادن باک چیست؟ زیستم تا زیستم اندر فراق وانما آنسوی این نیلی رواق بسته درها را برویم باز کن خاک را با قدسیان همراز کن آتشی در سینه من برفروز عود را بگذار و هیزم را بسوز باز بر آتش بنه عود مرا در جهان آشفته کن دود مرا آتش پیمانه من تیز کن با تغافل یک نگه آمیز کن ما ترا جوئیم و تو از دیده دور نی غلط، ما کور و تو اندر حضور یا گشا این پرده اسرار را یا بگیر این جان بیدیدار را نخل فکرم ناامید از برگ و بر یا تبر بفرست یا باد سحر عقل دادی هم جنونی ده مرا ره به جذب اندرونی ده مرا علم در اندیشه میگیرد مقام عشق را کاشانه قلب لاینام علم تا از عشق برخودار نیست جز تماشا خانه افکار نیست این تماشا خانه سحر سامری است علم بیروح القدس افسونگری است بیتجلی مرد دانا ره نبرد از لکد کوب خیال خویش مرد بیتجلی زندگی رنجوری است عقل مهجوری و دین مجبوری است این جهان کوه و دشت و بحر و بر ما نظر خواهیم و او گوید خبر منزلی بخشای دل آواره را باز ده با ماه این مهپاره را گرچه از خاکم نروید جز کلام حرف مهجوری نمیگردد تمام زیر گردون خویش را یابم غریب ز آنسوی گردون بگو «انی قریب» تا مثال مهر و مه گردد غروب این جهات و این شمال و این جنوب از طلسم دوش و فردا بگذرم از مه و مهر و ثریا بگذرم تو فروغ جاودان ما چون شرار یک دو دم داریم و آن هم مستعار ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیست رشک بر یزدان برد این بنده کیست بنده آفاق گیر و ناصبور نی غیاب او را خوش آید نی حضور آنیم من جاودانی کن مرا از زمینی آسمانی کن مرا ضبط در گفتار و کرداری بده جادهها پیداست رفتاری بده آنچه گفتم از جهانی دیگر است این کتاب از آسمانی دیگر است بحرم و از من کم آشوبی خطاست آنکه در قعرم فرو آید کجاست یک جهان بر ساحل من آرمید از کران غیر از رم موجی ندید من که نومیدم ز پیران کهن دارم از روزی که میآید سخن بر جوانان سهل کن حرف مرا بهرشان پایاب کن ژرف مرا