اقبال لاهوری | جاویدنامه | فلک مشتری - ارواح جلیله حلاج و غالب و قره العین طاهره که به نشیمن بهشتی نگرویدند «و بگردش جاودان گرائیدند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من فدای این دل دیوانه ئی هر زمان بخشد دگر ویرانه ئی چون بگیرم منزلی گوید که خیز مرد خود رس بحر را داند قفیز زانکه آیات خدا لا انتهاست ای مسافر جاده را پایان کجاست کار حکمت دیدن و فرسودن است کار عرفان دیدن و افزودن است آن بسنجد در ترازوی هنر این بسنجد در ترازوی نظر آن بدست آورد آب و خاک را این بدست آورد جان پاک را آن نگه را بر تجلی میزند این تجلی را بخود گم میکند در تلاش جلوههای پی به پی طی کنم افلاک و مینالم چو نی این همه از فیض مردی پاک زاد آنکه سوز او بجان من فتاد کاروان این دو بینای وجود بر کنار مشتری آمد فرود آن جهان آن خاکدانی ناتمام در طواف او قمرها تیز گام خالی از میشیشه تاکش هنوز آرزو نارسته از خاکش هنوز نیم شب از تاب ماهان نیم روز نی برودت در هوای او نه سوز من چو سوی آسمان کردم نظر کوکبش دیدم بخود نزدیکتر هیبت نظاره از هوشم ربود شد دگرگون نزد و دور و دیر و زود پیش خود دیدم سه روح پاکباز آتش اندر سینهشان گیتی گداز در برشان حلههای لاله گون چهرهها رخشنده از سوز درون در تب و تابی ز هنگام الست از شراب نغمههای خویش مست گفت رومی «این قدر از خود مرو از دم آتش نوایان زنده شو شوق بیپروا ندیدستی، نگر زور این صهبا ندیدستی، نگر غالب و حلاج و خاتون عجم شورها افکنده در جان حرم این نواها روح را بخشد ثبات گرمی او از درون کائنات»