اقبال لاهوری | جاویدنامه | فریاد یکی از زورق نشینان قلزم خونین
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
«نی عدم ما را پذیرد نی وجود وای از بیمهری بود و نبود تا گذشتیم از جهان شرق و غرب بر در دوزخ شدیم از درد و کرب ق یک شرر بر صادق و جعفر نزد بر سر ما مشت خاکستر نزد گفت دوزخ را خس و خاشاک به شعله من زین دو کافر پاک به آنسوی نه آسمان رفتیم ما پیش مرگ ناگهان رفتیم ما گفت «جان سری ز اسرار من است حفظ جان و هدم تن کار من است جان زشتی گرچه نرزد با دو جو ایکه از من هدم جان خواهی برو اینچنین کاری نمیآید ز مرگ جان غداری نیاساید ز مرگ» ای هوای تندای دریای خون ای زمینای آسمان نیلگون ای نجومای ماهتابای آفتاب ای قلمای لوح محفوظای کتاب ای بتان ابیضای لردان غرب ای جهانی، در بغل بیحرب و ضرب این جهان بیابتدا بیانتهاست بنده غدار را مولا کجاست» ناگهان آمد صدای هولناک سینه صحرا و دریا چاک چاک ربط اقلیم بدن از هم گسیخت دمبدم که پاره بر که پاره ریخت کوهها مثل سحاب اندر مرور انهدام عالمی بیبانگ صور برق و تندر از تب و تاب درون آشیان جستند اندر بحر خون موجها پر شور و از خود رفتهتر غرق خون گردید آن کوه و کمر آنچه بر پیدا و ناپیدا گذشت خیل انجم دید و بیپروا گذشت