اقبال لاهوری | جاویدنامه | غزل زنده رود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این گل و لاله تو گوئی که مقیماند همه راه پیما صفت موج نسیماند همه معنی تازه که جوئیم و نیابیم کجاست مسجد و مکتب و میخانه عقیماند همه حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز که درین خانقه بیسوز کلیماند همه از صفا کوشی این تکیه نشینان کم گوی موی ژولیده و ناشسته گلیماند همه چه حرمها که درون حرمی ساختهاند اهل توحید یک اندیش و دو نیماند همه مشکل این نیست که بزم از سر هنگامه گذشت مشکل این است که بینقل و ندیماند همه
به آدمی نرسیدی، خدا چه میجوئی ز خود گریخته ئی آشنا چه میجوئی دگر بشاخ گل آویز و آب و نم در کش پریده رنگ ز باد صبا چه میجوئی دو قطره خون دلست آنچه مشک مینامند توای غزال حرم در ختا چه میجوئی عیار فقر ز سلطانی و جهانگیری است سریر جم بطلب، بوریا چه میجوئی سراغ او ز خیابان لاله میگیرند نوای خون شده ما ز ما چه میجوئی نظر ز صحبت روشندلان بیفزاید ز درد کم بصری توتیا چه میجوئی قلندریم و کرامات ما جهان بینی است ز ما نگاه طلب، کیمیا چه میجوئی