اقبال لاهوری | جاویدنامه | شرق و غرب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غربیان را زیرکی ساز حیات شرقیان را عشق راز کائنات زیرکی از عشق گردد حق شناس کار عشق از زیرکی محکم اساس عشق چون با زیرکی همبر شود نقشبند عالم دیگر شود خیز و نقش عالم دیگر بنه عشق را با زیرکی آمیز ده شعله افرنگیان نم خورده ایست چشمشان صاحب نظر دل مرده ایست زخمها خوردند از شمشیر خویش بسمل افتادند چون نخچیر خویش سوز و مستی را مجو از تاکشان عصر دیگر نیست در افلاکشان زندگی را سوز و ساز از نار تست عالم نو آفریدن کار تست مصطفی کو از تجدد میسرود گفت نقش کهنه را باید زدود نو نگردد کعبه را رخت حیات گر ز افرنگ آیدش لات و منات ترک را آهنگ نو در چنگ نیست تازهاش جز کهنه افرنگ نیست سینه او را دمی دیگر نبود در ضمیرش عالمی دیگر نبود لا جرم با عالم موجود ساخت مثل موم از سوز این عالم گداخت طرفگیها در نهاد کائنات نیست از تقلید، تقویم حیات زنده دل خلاق اعصار و دهور جانش از تقلید گردد بیحضور چون مسلمانان اگر داری جگر در ضمیر خویش و در قرآن نگر صد جهان تازه در آیات اوست عصرها پیچیده در آنات اوست یک جهانش عصر حاضر را بس است گیر اگر در سینه دل معنی رس است بنده مومن ز آیات خداست هر جهان اندر بر او چون قباست چون کهن گردد جهانی در برش میدهد قرآن جهانی دیگرش زنده رود زورق ما خاکیان بیناخداست کس نداند عالم قرآن کجاست افغانی عالمی در سینه ما گم هنوز عالمی در انتظار قم هنوز عالمی بیامیتاز خون و رنگ شام او روشنتر از صبح فرنگ عالمی پاک از سلاطین و عبید چون دل مؤمن کرانش ناپدید عالمی رعنا که فیض یک نظر تخم او افکند در جان عمر لایزال و وارداتش نو به نو برگ و بار محکماتش نو به نو باطن او از تغیر بیغمی ظاهر او انقلاب هر دمی اندرون تست آن عالم نگر میدهم از محکمات او خبر