اقبال لاهوری | جاویدنامه | زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از کلامش جان من بیتاب شد در تنم هر ذره چون سیماب شد ناگهان دیدم میان غرب و شرق آسمان در یک سحاب نور غرق زان سحاب افرشته ئی آمد فرود با دو طلعت این چو آتش آن چو دود آن چو شب تاریک و این روشن شهاب چشم این بیدار و چشم آن بخواب بال او را رنگهای سرخ و زرد سبز و سیمین و کبود و لاجورد چون خیال اندر مزاج او رمی از زمین تا کهکشان او را دمی هر زمان او را هوای دیگری پر گشادن در فضای دیگری گفت «زروانم جهان را قاهرم هم نهانم از نگه هم ظاهرم بسته هر تدبیر با تقدیر من ناطق و صامت همه نخچیر من غنچه اندر شاخ میبالد ز من مرغک اندر آشیان نالد ز من دانه از پرواز من گردد نهال هر فراق از فیض من گردد وصال هم عتابی هم خطابی آورم تشنه سازم تا شرابی آورم من حیاتم من مماتم من نشوز من حساب و دوزخ و فردوس و حور آدم و افرشته در بند من است عالم شش روزه فرزند من است هر گلی کز شاخ میچینی منم ام هر چیزی که میبینی منم در طلسم من اسیر است این جهان از دمم هر لحظه پیر است این جهان لی مع الله هر که را در دل نشست آن جوانمردی طلسم من شکست گر تو خواهی من نباشم در میان لی مع الله باز خوان از عین جان» در نگاه او نمیدانم چه بود از نگاهم این کهن عالم ربود یا نگاهم بر دگر عالم گشود یا دگرگون شد همان عالم که بود مردم اندر کائنات رنگ و بو زادم اندر عالم بیهای و هو رشته من زان کهن عالم گسست یک جهان تازه ئی آمد بدست از زیان عالمی جانم تپید تا دگر عالم ز خاکم بر دمید تن سبکتر گشت و جان سیارتر چشم دل بیننده و بیدارتر پردگیها بیحجاب آمد پدید نغمه انجم بگوش من رسید