اقبال لاهوری | جاویدنامه | خطاب به جاوید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سخنی به نژاد نو این سخن آراستن بیحاصل است بر نیاید آنچه در قعر دل است گرچه من صد نکته گفتم بیحجاب نکته ئی دارم که ناید در کتاب گر بگویم میشود پیچیدهتر حرف و صوت او را کند پوشیدهتر سوز او را از نگاه من بگیر یا ز آه صبحگاه من بگیر مادرت درس نخستین با تو داد غنچه تو از نسیم او گشاد از نسیم او ترا این رنگ و بوست ای متاع ما بهای تو ازوست دولت جاوید ازو اندوختی از لب او لااله آموختی ای پسر ذوق نگه از من بگیر سوختن در لااله از من بگیر لااله گوئی بگو از روی جان تا ز اندام تو آید بوی جان مهر و مه گردد ز سوز لااله دیدهام این سوز را در کوه و که این دو حرف لااله گفتار نیست لااله جز تیغ بیزنهار نیست زیستن با سوز او قهاری است لااله ضرب است و ضرب کاری است مؤمن و پیش کسان بستن نطاق مؤمن و غداری و فقر و نفاق با پشیزی دین و ملت را فروخت هم متاع خانه و هم خانه سوخت لااله اندر نمازش بود و نیست نازها اندر نیازش بود و نیست نور در صوم و صلوت او نماند جلوه ئی در کائنات او نماند آنکه بود الله او را ساز و برگ فتنه او حب مال و ترس مرگ رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور دین او اندر کتاب و او بگور صحبتش با عصر حاضر در گرفت حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت آن ز ایران بود و این هندی نژاد آن ز حج بیگانه و این از جهاد تا جهاد و حج نماند از واجبات رفت جان از پیکر صوم و صلوت روح چون رفت از صلوت و از صیام فرد ناهموار و ملت بینظام سینهها از گرمی قرآن تهی از چنین مردان چه امید بهی از خودی مرد مسلمان در گذشت ای خضر دستی که آب از سر گذشت سجده ئی کزوی زمین لرزیده است بر مرادش مهر و مه گردیده است ق سنگ اگر گیرد نشان آن سجود در هوا آشفته گردد همچو دود این زمان جز سر بزیری هیچ نیست اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست آن شکوه ربی الاعلی کجاست این گناه اوست یا تقصیر ماست هر کسی بر جاده خود تند رو ناقه ما بیزمام و هرزه دو صاحب قرآن و بیذوق طلب؟ العجب ثم العجب ثم العجب! گر خدا سازد ترا صاحب نظر روزگاری را که میآید نگر عقلها بیباک و دلها بیگداز چشمها بیشرم و غرق اندر مجاز علم و فن دین و سیاست، عقل و دل زوج زوج اندر طواف آب و گل آسیا آن مرز و بوم آفتاب غیر بین از خویشتن اندر حجاب قلب او بیواردات نو بنو حاصلش را کس نگیرد باد و جو روزگارش اندرین دیرینه دیر ساکن و یخ بسته و بیذوق سیر صید ملایان و نخچیر ملوک آهوی اندیشه او لنگ و لوک عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ بسته فتراک لردان فرنگ تاختم بر عالم افکار او بر دریدم پرده اسرار او در میان سینه دل خون کردهام تا جهانش را دگرگون کردهام من بطبع عصر خود گفتم دو حرف کردهام بحرین را اندر دو ظرف حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار تا کنم عقل و دل مردان شکار حرف ته داری باند از فرنگ ناله مستانه ئی از تار چنگ اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر ای تو بادا وارث این فکر و ذکر آب جویم از دو بحر اصل من است فصل من فصل است و هم وصل من است تا مزاج عصر من دیگر فتاد طبع من هنگامه دیگر نهاد نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ شسته رو تاریک جان روشن دماغ کم نگاه و بییقین و نا امید چشمشان اندر جهان چیزی ندید ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیر خشت بند از خاکشان معمار دیر مکتب از مقصود خویش آگاه نیست تا بجذب اندرونش راه نیست نور فطرت راز جانها پاک شست یک گل رعنا ز شاخ او نرست خشت را معمار ما کج مینهد خوی بط با بچه شاهین دهد علم تا سوزی نگیرد از حیات دل نگیرد لذتی از واردات علم جز شرح مقامات تو نیست علم جز تفسیر آیات تو نیست سوختن میباید اندر نار حس تا بدانی نقره خود را ز مس علم حق اول حواس آخر حضور آخر او مینگنجد در شعور صد کتاب آموزی از اهل هنر خوشتر آن درسی که گیری از نظر هر کسی زان میکه ریزد از نظر مست میگردد بانداز دگر از دم باد سحر میرد چراغ لاله زان باد سحر، میدر ایاغ کم خور و کم خواب و کم گفتار باش گرد خود گردنده چون پرگار باش منکر حق نزد ملا کافر است منکر خود نزد من کافرتر است آن به انکار وجود آمد «عجول، این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول» شیوه اخلاص را محکم بگیر پاک شو از خوف سلطان و امیر عدل در قهر و رضا از کف مده قصد در فقر و غنا از کف مده حکم دشوار است تأویلی مجو جز به قلب خویش قندیلی مجو حفظ جانها ذکر و فکر بیحساب حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب حاکمی در عالم بالا و پست جز به حفظ جان و تن ناید بدست لذت سیر است مقصود سفر گر نگه بر آشیان داری مپر ماه گردد تا شود صاحب مقام سیر آدم را مقام آمد حرام زندگی جز لذت پرواز نیست آشیان با فطرت او ساز نیست رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور رزق بازان در سواد ماه و هور سر دین صدق مقال اکل حلال خلوت و جلوت تماشای جمال در ره دین سخت چون الماس زی دل بحق بر بند و بیوسواس زی سری از اسرار دین بر گویمت داستانی از مظفر گویمت اندر اخلاص عمل فرد فرید پادشاهی با مقام با یزید پیش او اسبی چو فرزندان عزیز سخت کوش چون صاحب خود در ستیز سبزه رنگی از نجیبان عرب باوفا، بیعیب، پاک اندر نسب مرد مؤمن را عزیزای نکته رس چیست جز قرآن و شمشیر و فرس من چه گویم وصف آن خیر الجیاد کوه و روی آبها رفتی چو باد روز هیجا از نظر آمادهتر تند بادی طایف کوه و کمر در تک او فتنههای رستخیز سنگ از ضرب سم او ریز ریز روزی آن حیوان چو انسان ارجمند گشت از درد شکم زار و نژند کرد بیطاری علاجش از شراب اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست شرع تقوی از طریق ما جداست ای ترا بخشد خدا قلب و جگر طاعت مرد مسلمانی نگر دین سراپا سوختن اندر طلب انتهایش عشق و آغازش ادب آبروی گل ز رنگ و بوی اوست بیادب، بیرنگ و بو، بیآبروست نوجوانی را چو بینم بیادب روز من تاریک میگردد چو شب تاب و تب در سینه افزاید مرا یاد عهد مصطفی آید مرا از زمان خود پشیمان میشوم در قرون رفته پنهان میشوم ستر زن یا زوج یا خاک لحد ستر مردان حفظ خویش از یار بد حرف بد را بر لب آوردن خطاست کافر و مؤمن همه خلق خداست آدمیت، احترام آدمی با خبر شو از مقام آدمی آدمی از ربط و ضبط تن به تن بر طریق دوستی گامی بزن بنده عشق از خدا گیرد طریق میشود بر کافر و مؤمن شفیق کفر و دین را گیر در پهنای دل دل اگر بگریزد از دل وای دل گرچه دل زندانی آب و گل است اینهمه آفاق آفاق دل است گرچه باشی از خداوندان ده فقر را از کف مده از کف مده سوز او خوابیده در جان تو هست این کهن میاز نیاگان تو هست در جهان جز درد دل سامان مخواه نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه ای بسا مرد حق اندیش و بصیر میشود از کثرت نعمت ضریر کثرت نعمت گداز از دل برد ناز میآرد نیاز از دل برد سالها اندر جهان گردیدهام نم به چشم منعمان کم دیدهام من فدای آنکه درویشانه زیست وای آنکو از خدا بیگانه زیست در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق عالمان از علم قرآن بینیاز صوفیان درنده گرگ و مو دراز گرچه اندر خانقاهانهای و هوست کو جوانمردی که صهبا در کدوست هم مسلمانان افرنگی مآب چشمه کوثر بجویند از سراب بیخبر از سر دیناند این همه اهل کیناند اهل کیناند این همه خیر و خوبی بر خواص آمد حرام دیدهام صدق و صفا را در عوام اهل دین را باز دان از اهل کین هم نشین حق بجو با او نشین کرکسان را رسم و آئین دیگر است سطوت پرواز شاهین دیگرست مرد حق از آسمان افتد چو برق هیزم او شهر و دشت غرب و شرق ما هنوز اندر ظلام کائنات او شریک اهتمام کائنات او کلیم و او مسیح و او خلیل او محمد او کتاب او جبرئیل آفتاب کائنات اهل دل از شعاع او حیات اهل دل اول اندر نار خود سوزد ترا باز سلطانی بیاموزد ترا ما همه با سوز او صاحبدلیم ورنه نقش باطل آب و گلیم ترسم این عصری که تو زادی درآن در بدن غرق است و کم داند ز جان چون بدن از قحط جان ارزان شود مرد حق در خویشتن پنهان شود در نیابد جستجو آن مرد را گرچه بیند روبرو آن مرد را تو مگر ذوق طلب از کف مده گرچه در کار تو افتد صد گره گر نیابی صحبت مرد خبیر از اب وجد آنچه من دارم بگیر پیر رومی را رفیق راه ساز تا خدا بخشد ترا سوز و گداز زانکه رومی مغز را داند ز پوست پای او محکم فتد در کوی دوست شرح او کردند و او را کس ندید معنی او چون غزال از ما رمید رقص تن از حرف او آموختند چشم را از رقص جان بر دوختند رقص تن در گردش آرد خاک را رقص جان برهم زند افلاک را علم و حکم از رقص جان آید بدست هم زمین هم آسمان آید بدست فرد ازوی صاحب جذب کلیم ملت ازوی وارث ملک عظیم رقص جان آموختن کاری بود غیر حق را سوختن کاری بود تا ز نار حرص و غم سوزد جگر جان برقص اندر نیایدای پسر ضعف ایمانست و دلگیریست غم نوجوانا «نیمه پیری است غم» میشناسی حرص «فقر حاضر» است من غلام آنکه بر خود قاهر است ای مرا تسکین جان ناشکیب تو اگر از رقص جان گیری نصیب سر دین مصطفی گویم ترا هم به قبر اندر دعا گویم ترا