اقبال لاهوری | جاویدنامه | حضور
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرچه جنت از تجلیهای اوست جان نیاساید به جز دیدار دوست ما ز اصل خویشتن در پردهایم طائریم و آشیان گم کردهایم علم اگر کج فطرت و بد گوهر است پیش چشم ما حجاب اکبر است علم را مقصود اگر باشد نظر میشود هم جاده و هم راهبر مینهد پیش تو از قشر وجود تا تو پرسی چیست راز این نمود جاده را هموار سازد اینچین شوق را بیدار سازد اینچنین درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا گریههای نیم شب بخشد ترا علم تفسیر جهان رنگ و بو دیده و دل پرورش گیرد ازو بر مقام جذب و شوق آرد ترا باز چون جبریل بگذارد ترا عشق کس را کی بخلوت میبرد او ز چشم خویش غیرت میبرد اول او هم رفیق و هم طریق آخر او راه رفتن بیرفیق در گذشتم زان همه حور و قصور زورق جان باختم در بحر نور غرق بودم در تماشای جمال هر زمان در انقلاب و لایزال گم شدم اندر ضمیر کائنات چون رباب آمد بچشم من حیات آنکه هر تارش رباب دیگری هر نوا از دیگری خونینتری ما همه یک دودمان نار و نور آدم و مهر و مه و جبریل و حور پیش جان آئینه ئی آویختند حیرتی را با یقین آمیختند صبح امروزی که نورش ظاهر است در حضورش دوش و فردا حاضر است حق هویدا با همه اسرار خویش با نگاه من کند دیدار خویش دیدنش افزودن بیکاستن دیدنش از قبر تن برخاستن عبد و مولا در کمین یکدگر هر دو بیتاباند از ذوق نظر زندگی هر جا که باشد جستجوست حل نشد این نکته من صیدم که اوست عشق جان را لذت دیدار داد با زبانم جرأت گفتار داد ای دو عالم از تو با نور و نظر اندکی آن خاکدانی را نگر بنده آزاد را ناسازگار بر دمد از سنبل او نیش خار غالبان غرقاند در عیش و طرب کار مغلوبان شمار روز و شب از ملوکیت جهان تو خراب تیره شب در آستین آفتاب دانش افرنگیان غارتگری دیرها خیبر شد از بیحیدری آنکه گوید لااله بیچاره ایست فکرش از بیمرکزی آواره ایست چار مرگ اندر پی این دیر میر سود خوار و والی و ملا و پیر اینچنین عالم کجا شایان تست آب و گل داغی که بر دامان تست ندای جمال کلک حق از نقشهای خوب و زشت هر چه ما را سازگار آمد نوشت چیست بودن دانیای مرد نجیب؟ از جمال ذات حق بردن نصیب آفریدن جستجوی دلبری وانمودن خویش را بر دیگری اینهمه هنگامههای هست و بود بیجمال ما نیاید در وجود زندگی هم فانی و هم باقی است این همه خلاقی و مشتاقی است زنده ئی؟ مشتاق شو خلاق شو همچو ما گیرنده آفاق شو در شکن آنرا که ناید سازگار از ضمیر خود دگر عالم بیار بنده آزاد را آید گران زیستن اندر جهان دیگران هر که او را قوت تخلیق نیست پیش ما جز کافر و زندیق نیست ق از جمال ما نصیب خود نبرد از نخیل زندگانی بر نخورد مرد حق برنده چون شمشیر باش خود جهان خویش را تقدیر باش زنده رود چیست آئین جهان رنگ و بو جز که آب رفته میناید بجو زندگانی را سر تکرار نیست فطرت او خوگر تکرار نیست زیر گردون رجعت او را نارواست چون ز پا افتاد قومی برنخاست ملتی چون مرد، کم خیزد ز قبر چاره او چیست غیر از قبر و صبر ندای جمال زندگانی نیست تکرار نفس اصل او از حی و قیوم است و بس قرب جان با آنکه گفت «انی قریب» از حیات جاودان بردن نصیب فرد از توحید لاهوتی شود ملت از توحید جبروتی شود بایزید و شبلی و بوذر ازوست امتان را طغرل و سنجر ازوست بیتجلی نیست آڈم را ثبات جلوه ما فرد و ملت را حیات هر دو از توحید میگیرد کمال زندگی این را جلال، آنرا جمال این سلیمانی است آن سلمانی است آن سراپا فقر و این سلطانی است آن یکی را بیند، این گردد یکی در جهان با آن نشین با این بزی چیست ملت ایکه گوئی لااله با هزاران چشم بودن یک نگه اهل حق را حجت و دعوی یکیست خیمههای ما جدا دلها یکی است ذرهها از یک نگاه آفتاب یک نگه شو تا شود حق بیحجاب یک نگاهی را بچشم کم مبین از تجلیهای توحید است این ملتی چون میشود توحید مست قوت و جبروت میآید بدست روح ملت را وجود از انجمن روح ملت نیست محتاج بدن تا وجودش را نمود از صحبت است مرد چون شیرازه صحبت شکست مرده ئی از یک نگاهی زنده شو بگذر از بیمرکزی پاینده شو وحدت افکار و کردار آفرین تا شوی اندر جهان صاحب نگین زنده رود من کیم تو کیستی عالم کجاست در میان ما و تو دوری چراست من چرا در بند تقدیرم بگوی تو نمیری من چرا میرم بگوی ندای جمال بوده ئی اندر جهان چار سو هر که گنجد اندرو میرد درو زندگی خواهی خودی را پیش کن چار سو را غرق اندر خویش کن باز بینی من کیم تو کیستی در جهان چون مردی و چون زیستی زنده رود پوزش این مرد نادان در پذیر پرده را از چهره تقدیر گیر انقلاب روس و آلمان دیدهام شور در جان مسلمان دیدهام دیدهام تدبیرهای غرب و شرق وانما تقدیرهای غرب و شرق افتادن تجلی جلال ناگهان دیدم جهان خویش را آن زمین و آسمان خویش را غرق در نور شفق گون دیدمش سرخ مانند طبر خون دیدمش زان تجلیها که در جانم شکست چون کلیم الله فتادم جلوه مست نور او هر پردگی را وانمود تاب گفتار از زبان من ربود از ضمیر عالم بیچند و چون یک نوای سوزناک آمد برون «بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو که نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است ای که در قافله ئی، بیهمه شو با همه رو تو فروزندهتر از مهر منیر آمده ئی آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو از تنک جامی تو میکده رسوا گردید شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو»