اقبال لاهوری | جاویدنامه | برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پیر مردی ریش او مانند برف سالها در علم و حکمت کرده صرف تیز بین مانند دانایان غرب کسوتش چون پیر ترسایان غرب دیر سال و قامتش بالا چو سرو طلعتش تابنده چون ترکان مرو آشنای رسم و راه هر طریق آشکار از چشم او فکر عمیق آدمی را دید و چون گل بر شکفت در زبان طوسی و خیام گفت «پیکر گل آن اسیر چند و چون از مقام تحت و فوق آمد برون خاک را پرواز بیطیاره داد ثابتان را جوهر سیاره داد» نطق و ادراکش روان چون آب جو محو حیرت بودم از گفتار او این همه خوابست یا افسونگری بر لب مریخیان حرف دری گفت «بود اندر زمان مصطفی مردی از مریخیان با صفا بر جهان چشم جهان بین را گشاد دل به سیر خطه آدم نهاد پر گشود اندر فضاهای وجود تا به صحرای حجاز آمد فرود آنچه دید از مشرق و مغرب نوشت نقش او رنگینتر از باغ بهشت بودهام من هم به ایران و فرنگ گشتهام در ملک نیل و رود گنگ دیدهام امریک و هم ژاپون و چین بهر تحقیق فلزات زمین از شب و روز زمین دارم خبر کردهام اندر بر و بحرش سفر پیش ما هنگامههای آدم است گرچه او از کار ما نامحرم است» رومی من ز افلاکم رفیق من ز خاک سر خوش و نا خورده از رگهای تاک مرد بیپروا و نامش زنده رود مستی او از تماشای وجود ما که در شهر شما افتادایم در جهان و از جهان آزادهایم در تلاش جلوههای نو بنو یک زمان ما را رفیق راه شو حکیم مریخی این نواح مرغدین برخیاست بر خیا نام ابوآلابای ماست فرز مرز، آن آمر کردار زشت رفت پیش برخیا اندر بهشت گفت «تو اینجا چسان آسوده ئی عمرها محکوم یزدان بوده ئی از مقام تو نکوتر عالمی است پیش او جنت بهار یکدمی است آن جهان از هر جهان بالاتر است آن جهان از لامکان بالاتر است نیست یزدان را از آن عالم خبر من ندیدم عالمی آزادتر نی خدائی در نظام او دخیل نی کتاب و نی رسول و جبرئیل نی طوافی، نی سجودی اندرو نی دعائی نی درودی اندرو» برخیا گفت «ای فسون پرداز خیز، نقش خود را اندر آن عالم بریز» تا ابوآلابا فریب او نخورد حق جهانی دیگری با ما سپرد اندرین ملک خدا دادی گذر مرغدین و رسم و آئینش نگر