اقبال لاهوری | جاویدنامه | احوال دوشیزه مریخ که دعوی رسالت کرده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ بر کنار شهر میدان فراخ اندر آن میدان هجوم مرد و زن در میان یک زن قدش چون نارون چهرهاش روشن ولی بینور جان معنی او بر بیان او گران حرف او بیسوز و چشمش بینمی از سرور آرزو نامحرمی فارغ از جوش جوانی سینهاش کور و صورت ناپذیر آئینهاش بیخبر از عشق و از آئین عشق صعوه رد کرده شاهین عشق گفت با ما آن حکیم نکته دان «نیست این دوشیزه از مریخیان ساده و آزاده و بیریو و رنگ فرز مرز او را بدزدید از فرنگ پخته در کار نبوت ساختش، اندرین عالم فرو انداختش گفت نازل گشتهام از آسمان دعوت من دعوت آخر زمان از مقام مرد و زن دارد سخن فاشتر میگوید اسرار بدن نزد این آخر زمان تقدیر زیست در زبان ارضیان گویم که چیست»