اقبال لاهوری | اسرار خودی | در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام میپذیرد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقطه نوری که نام او خودی است زیر خاک ما شرار زندگی است از محبت میشود پایندهتر زندهتر سوزندهتر تابندهتر از محبت اشتعال جوهرش ارتقای ممکنات مضمرش فطرت او آتش اندوزد ز عشق عالم افروزی بیاموزد ز عشق عشق را از تیغ و خنجر باک نیست اصل عشق از آب و باد و خاک نیست در جهان هم صلح و هم پیکار عشق آب حیوان تیغ جوهر دار عشق از نگاه عشق خارا شق شود عشق حق آخر سراپا حق شود عاشقی آموز و محبوبی طلب چشم نوحی قلب ایوبی طلب کیمیا پیدا کن از مشت گلی بوسه زن بر آستان کاملی شمع خود را همچو رومی بر فروز روم را در آتش تبریز سوز هست معشوقی نهان اندر دلت چشم اگر داری بیا بنمایمت عاشقان او ز خوبان خوبتر خوشتر و زیباتر و محبوبتر دل ز عشق او توانا میشود خاک همدوش ثریا میشود خاک نجد از فیض او چالاک شد آمد اندر وجد و بر افلاک شد در دل مسلم مقام مصطفی است آبروی ما ز نام مصطفی است طور موجی از غبار خانهاش کعبه را بیت الحرم کاشانهاش کمتر از آنی ز اوقاتش ابد کاسب افزایش از ذاتش ابد بوریا ممنون خواب راحتش تاج کسری زیر پای امتش در شبستان حرا خلوت گزید قوم و آئین و حکومت آفرید ماند شبها چشم او محروم نوم تا به تخت خسروی خوابیده قوم وقت هیجا تیغ او آهن گداز دیده او اشکبار اندر نماز در دعای نصرت آمین تیغ او قاطع نسل سلاطین تیغ او در جهان آئین نو آغاز کرد مسند اقوام پیشین در نورد از کلید دین در دنیا گشاد همچو او بطنام گیتی نزاد در نگاه او یکی بالا و پست با غلام خویش بر یک خوان نشست در مصافی پیش آن گردون سریر دختر سردار طی آمد اسیر پای در زنجیر و هم بیپرده بود گردن از شرم و حیا خم کرده بود دخترک را چون نبی بیپرده دید چادر خود پیش روی او کشید ما از آن خاتون طی عریان تریم پیش اقوام جهان بیچادریم روز محشر اعتبار ماست او در جهان هم پرده دار ماست او لطف و قهر او سراپا رحمتی آن بیاران این باعدا رحمتی آن که بر اعدا در رحمت گشاد مکه را پیغام «لاتثریب» داد ما که از قید وطن بیگانهایم چون نگه نور دو چشمیم و یکیم از حجاز و چین و ایرانیم ما شبنم یک صبح خندانیم ما مست چشم ساقی بطحاستیم در جهان مثل میو میناستیم امتیازات نسب را پاک سوخت آتش او این خس و خاشاک سوخت چون گل صد برگ ما را بو یکیست اوست جان این نظام و او یکیست سر مکنون دل او ما بدیم نعره بیباکانه زد افشا شدیم شور عشقش در نی خاموش من میتپد صد نغمه در آغوش من من چه گویم از تولایش که چیست خشک چوبی در فراق او گریست هستی مسلم تجلی گاه او طورها بالد ز گرد راه او پیکرم را آفرید آئینهاش صبح من از آفتاب سینهاش در تپید دمبدم آرام من گرمتر از صبح محشر شام من ابر آذار است و من بستان او تاک من نمناک از باران او چشم در کشت محبت کاشتم از تماشا حاصلی برداشتم خاک یثرب از دو عالم خوشتر است ای خنک شهری که آنجا دلبر است کشته انداز ملا جامیم نظم و نثر او علاج خامیم شعر لبریز معانی گفته است در ثنای خواجه گوهر سفته است «نسخه کونین را دیباچه اوست جمله عالم بندگان و خواجه اوست» کیفیتها خیزد از صبهای عشق هست هم تقلید از اسمای عشق کامل بسطام در تقلید فرد اجتناب از خوردن خربوزه کرد عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار تا کمند تو شود یزدان شکار اندکی اندر حرای دل نشین ترک خود کن سوی حق هجرت گزین محکم از حق شو سوی خود گام زن لات و عزای هوس را سر شکن لشکری پیدا کن از سلطان عشق جلوه گر شو بر سر فاران عشق تا خدای کعبه بنوازد ترا شرح «انی جاعل» سازد ترا