اقبال لاهوری | اسرار خودی | حکایت درین معنی که مسئله نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبه بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شنیدستی که در عهد قدیم گوسفندان در علف زاری مقیم از وفور کاه نسل افزا بدند فارغ از اندیشه اعدا بدند آخر از ناسازی تقدیر میش گشت از تیر بلائی سینه ریش شیرها از بیشه سر بیرون زدند بر علف زار بزان شبخون زدند جذب و استیلا شعار قوت است فتح راز آشکار قوت است شیر نر کوس شهنشاهی نواخت میش را از حریت محروم ساخت بسکه از شیران نیاید جز شکار سرخ شد از خون میش آن مرغزار گوسفندی زیرکی فهمیده ئی کهنه سالی گرگ باران دیده ئی تنگدل از روزگار قوم خویش از ستمهای هژبران سینه ریش شکوهها از گردش تقدیر کرد کار خود را محکم از تدبیر کرد بهر حفظ خویش مرد ناتوان حیلهها جوید ز عقل کار دان در غلامی از پی دفع ضرر قوت تدبیر گردد تیزتر پخته چون گردد جنون انتقام فتنه اندیشی کند عقل غلام گفت با خود عقده ما مشکل است قلزم غمهای ما بیساحل است میش نتواند بزور از شیر رست سیم ساعد ما و او پولاد دست نیست ممکن کز کمال وعظ و پند خوی گرگی آفریند گوسفند شیر نر را میش کردن ممکن است غافلش از خویش کردن ممکن است صاحب آوازه الهام گشت واعظ شیران خون آشام گشت نعره زدای قوم کذاب اشر بیخبر از یوم نحس مستمر مایه دار از قوت روحانیم بهر شیران مرسل یزدانیم دیده بینور را نور آمدم صاحب دستور و مأمور آمدم توبه از اعمال نا محمود کن ای زیان اندیش فکر سود کن هر که باشد تند و زور آور شقی است زندگی مستحکم از نفی خودی است روح نیکان از علف یابد غذا تارک اللحم است مقبول خدا تیزی دندان ترا رسوا کند دیده ادراک را اعمی کند جنت از بهر ضعیفان است و بس قوت از اسباب خسران است و بس جستجوی عظمت و سطوت شر است تنگدستی از امارت خوشتر است برق سوزان در کمین دانه نیست دانه گر خرمن شود فرزانه نیست ذره شو صحرا، مشو گر عاقلی تا ز نور آفتابی بر خوری ای که مینازی بذبح گوسفند ذبح کن خود را که باشی ارجمند زندگی را میکند نا پایدار جبر و قهر و انتقام و اقتدار سبزه پامال است و روید بار بار خواب مرگ از دیده شوید بار بار غافل از خود شو اگر فرزانه ئی گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی چشم بند و گوش بند و لب به بند تا رسد فکر تو بر چرخ بلند این علفزار جهان هیچ است هیچ تو برین موهومای نادان مپیچ خیل شیر از سخت کوشی خسته بود دل بذوق تن پرستی بسته بود آمدش این پند خواب آور پسند خورد از خامی فسون گوسفند آنکه کردی گوسفندان را شکار کرد دین گوسفندی اختیار با پلنگان سازگار آمد علف گشت آخر گوهر شیری خزف از علف آن تیزی دندان نماند هیبت چشم شرار افشان نماند دل بتدریج از میان سینه رفت جوهر آئینه از آئینه رفت آن جنون کوشش کامل نماند آن تقاضای عمل در دل نماند اقتدار و عزم و استقلال رفت اعتبار و عزت و اقبال رفت پنجههای آهنین بیزور شد مرده شد دلها و تنها گور شد زور تن کاهید و خوف جان فزود خوف جان سرمایه همت ربود صد مرض پیدا شد از بیهمتی کوته دستی، بیدلی، دون فطرتی شیر بیدار از فسون میش خفت انحطاط خویش را تهذیب گفت